امام زمان (عج): براى تعجیل ظهور من ، در هر موقعیّت مناسبى ، بسیار دعا کنید که در آن فرج و حلّ مشکلات شما خواهد بود.      
کد خبر: ۱۰۴۴۱
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۴:۳۲
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
خاطراتی از امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی، به مناسبت بیستمین سالگرد شهادت وی و گرامیداشت هفته ارتش
حکایت هایت های عاشقی

پدرش براى بچّه ها بارانى خريده بود.
على نمى پوشيد.
هركارى مى كردم، نمى پوشيد.
مى گفت: «اين پسره، بى چاره نداره. منم نمى پوشم.»
پسر همسايه ما پدرش رفتگر بود.
نداشت براى بچّه هايش بخرد

*****
مسافر حج بودم.
آمد گفت: «عزيزجون، رفتى مكه، فقط كارت عبادت باشه، زيارت باشه. نرى خريد كنى.»
گفتم: «من كه نمى خوام برم تجارت. امّا نمى شه دست خالى برگردم. يك سوغاتى كوچيك براى هركدوم ازبچه ها كه ديگه اين حرفا رو نداره.»
گفت: «راضى نيستم حتي برام يه زيرپوش بيارى. من كه پسربزرگتم نمى خوام. نبايد ارز رو از كشور خارج كنى، برى اون جا خرجش كنى.»
 
*****

تمام شب را توى راه بوديم.  خسته و فرسوده رسيديم.
هوا سرد بود.
دست بردار نبود.  همين طور حرف مى زد;
"فردا چكار كنيد، چكار نكنيد، چند نفر بفرستيد آنجا، اين جا چند تا توپ بكاريد. اين دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو."
دقيق يادم نيست. يازده - دوازده شب بود كه چرتمان گرفت.
زيلوى گوشه سنگر را برداشتيم و پهن كرديم و دراز كشيديم.
چيزى نداشتيم رويمان بيندازيم.
پشت به پشت هم داديم و خوابيديم، كه مثلاً گرممان شود.
دو ساعت كه گذشت، بلند شد.
با آب قمقمه اش وضو گرفت و ايستاد به نماز. حس نداشتم تكان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضو گرفتن.
فقط نگاهش مى كردم

*****

در زدند. پيك بود. نامه آورده بود.
قلبم ريخت. فكر كردم شهيد شده، وصيت نامه اش را آورده اند.
نامه را گرفتم. باز كردم.
يك انگشتر عقيق برايم فرستاده بود، از جبهه.
نوشته بود:
« اين انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل هاى تو. به پاس زحمت هايى كه كشيده اى. اين را به تو هديه كردم.»
آرام شدم.

 *****

 اوايل انقلاب ژيان داشت.
بهش مى گفتم: «بابا، اين همه ماشين توى پاركينگ موتوريه، چرا يكيش رو برنمى دارى، سوار شى؟»
مى گفت: «همين هم از سرم زياده.»
از استاندارى دو تا حواله پيكان فرستادند. هر پيكان، چهل و پنج هزار تومان، يكى براى صياد، يكى براى من.
صدايش را در نياوردم. نود هزار تومان جور كردم و ريختم به حساب ناسيونال، تلخ شد.
گفت: «كى پيكان خواسته بود؟»
ماجرا را گفتم.
گفت «پولم كجا بود؟» ژيانش را گرفتم. فروختم بيست هزار تومان. بيست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خيالش راحت شد.
چند سال بعد، ستاد مشترك ارتش بهش حواله حج داد.
 قبول نكرد با پول ستاد برود.
پيكانش رو فروخت.
خرج مكه اش كرد.

*****

چشماش پر از اشك مى شد، امّا اشكش نمى ريخت; جارى نمى شد.
خودش را خيلى نگه مى داشت.
در بدترين شرايط اشكش جارى نمى شد.
فقط يك بار گريه اش را ديدم،
وقتى امام را از دست داديم.

*****
مثل كارمندها نمى آمد ستاد كل، كه هفت ونيم يا هشت صبح، كارت ورود بزند و چهار بعد از ظهر، كارت خروج.
زود مى آمد و دير مى رفت.
خيلى  دير.
مى گفت:
«ما توى كشور بقية الّله هستيم. خادم اين ملتيم. مردم ما رو به اين جا رسوندن، مردم. بايد براشون كار كنيم. »

*****
آمده بود بيمارستان. كپسول اكسيژن مى خواست ؛ امانت، براى مادر مريضش.
سرباز بخش را صدا زدم، كپسول را ببرد. نگذاشت.
هرچه گفتم: «امير، شما اجازه بفرماييد.»
قبول نكرد.  اجازه نداد.
خودش برداشت.
گفت:
«نه! خودم مى برم. براى مادرمه»

*****

قرار بود صبح روز عید غدیر برود به خدمت آقا و درجه ی سرلشگری اش را بگیرد . همه تبریک گفتند خودش می گفت : « درجه گرفتن فقط ارتقای سازمانی نیست وقتی آقا درجه را روی دوشم بگذارند، حس می کنم ازم راضی هستند، وقتی ایشان راضی باشد امام عصر(عج) هم راضی اند، همین برایم بس است . انگار مزد تمام سالهای جنگ را یکجا بهم داده اند».

*****

صبح روز بعد از خاکسپاری، خانواده اش نماز صبح را خواندند و از آن طرف رفتند بهشت زهرا(س)، سر قبر صیاد. اما پیش از آنها کسی دیگری هم آماده بود، آقا بود که گفت « دلم برای صیادم تنگ شده ، مدتی است ازش دور شده ام ».

*****

موقعی حضرت امام(ره) او را به حضور طلبیدند و دستور اکید دادند که شمال غرب کشور ناامن است و فقط شما می‌توانید امنیت آنجا را برقرار کنید. صیاد هم بلافاصله در خانه خود ستادی تشکیل دادند و افراد مورد اعتماد را برای اجرای امر امام(ره) انتخاب کرد. ضمن اینکه او بعد از کناره گیری از فرماندهی نیروی زمینی قسم یاد می‌کرد؛ اگر امام بفرمایند لباسهایت را بکن یا درجه گروهبان سومی بزن، به خدا این کار را بدون کمترین ناراحتی انجام خواهم داد.

*****

اولین و آخرین دغدغه شهید صیاد شیرازی ، وحدت نیروهای مسلح و تبعیت از ولایت فقیه و امنیت ملی بود. ایشان در تاریخ 1/4/77 طی یادداشتی این دغدغه را با تمام وجودش در عباراتی آورده است. در میان این عبارات، مطالب بسیار مهمی به چشم می‌خورد. از جمله اینکه: « موضع ولایت بر ما با این صراحت ابلاغ می‌شود و نباید ما در اجرای آن عاجز باشیم. رضایت خداوند و ولی‌امر مسلمین از ما، پایه و رکن نجات از تنگناهاست.

*****

در عملیات بدر در اسفند 1363 یک هفته پس از اینکه نیروهای اسلام جاده بصره ـ بغداد را قطع کردند و با احداث پل بر روی رودخانه دجله آنجا را تصرف کردند، بنا به دلایلی مجبور به عقب نشینی شدند آن هم تا جزیره مجنون. سپهبد شهید صیاد شیرازی و سرلشکر صفوی آخرین نفراتی بودند که از منطقه عملیات عقب آمدند، در چنین اوضاعی او با یک حالت خاص و برافروخته خود را از قایقی که برای آنها تهیه شده بود به آب انداخت و گفت: چگونه زنده باشیم و عقب بنشینیم؟ جواب امام(ره) را چه بدهیم.

*امید حسینی پور
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین عناوین
تلویزیون اینترنتی
گزارش تصویری